خاطرات عشق تو
*~*~نگاهم کن...~*~*

دلم خیلی گرفته....اونقدری که برای اولین بار تو زندگیم از ناراحتی سکوت کردم...

و هیچی نمیگم..چون واقعا خسته ام...نمیدونم چی شد ک اینطوری شد؟

اونقدر گنگم که مخم به هیچی قد نمیده...

خدایا...تحملم داره تموم میشه...نگاهم نمیکنی؟!

خدایا...درد دلم رو به کی بگم؟

آخه بغیر از اون که کسی گوش نمیکرد...هیچ کس بغیر اون نمیفهمید چی میگم

خدایا...به بد جایی رسیدم...نذار بیشتر از این بشکنم...

کم آوردم...کاش برمیگشتم به عقب...

چقدر خوب میشد...

چرا خدا... چرا آدمات اینجورین؟!!!!

چرا نمیتونم درکشون کنم... یعنی منم اینقدر بدم؟!

خدای مهربونم...پشت و پناهم باش... من تنها جز تو کسیو ندارم...

نگاهم کن... من این پایین همه ی چشم و امیدم به توئه...

 

 



| *| نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393 و ساعت 12:54 توسط **تهمینه** |
*~*~خدای مهربون...~*~*

میگن بهاره...

عید نوروزه...همه خوشحالن...

اما من هیچ وقت از بچگی عید نوروزو دوست نداشتم...نمیدونم چرا

هیچ علاقه ای به بهار نداشتم...تا اونجایی که یادمه همیشه لحظه ی سال تحویل مزخرف ترین

لحظه ی زندگیم بود!

همه میرن خونه تکونی عید میکنن! کاش یه بخشیشم اختصاص به خودمون بدیم...

یکم خودمونو خونه تکونی کنیم...دلمونو...وجودمونو....بدی ها رو...

همش چیزای ظاهری...

دلم میخواد عید رو فقط تنها باشم لب یه دریا...هیچکسم نباشه

حیف که فقط یه آرزوست...

هیچ کس نفهمید چی میگم و دارم از چی حرف میزنم...

نمیدونم اشکال از منه...؟یا...

چقدر بده تو زندگی دلت به هیچی خوش نباشه...همش باید منتظر یه اتفاق باشی!!!

بلکه...بلاخره اوضاع بهتر میشه یا نه؟ اما عایا دیگه اون احساس خوب و قلب پاک خنده های از

ته دل بر میگرده؟!!!!

خدای مهربون...توی این روزای آخر سال دل همه آدما رو شاد کن

خدای بزرگ...کمکمون کن...




| *| نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392 و ساعت 12:48 توسط **تهمینه** |
*~*~دلم گرفته...~*~*

دلم خیلی گرفته...

از همه چیز...

چرا هیچ وقت نمیتونم گذشته ها رو فراموش کنم...

چرا هیچ وقت آروم نمیشم...همیشه اینطور بودم....

همیشه دوس داشتم مثل بقیه بیخیال و ریلکس باشم...

همیشه برام سوال بود که اینا چطوری میتونن؟

چرا هیچ وقت یه دوست خوب کنارم نبود...؟چرا همه تو زرد از آب در اومدن

چرا اینقدر از دوست و رفیق ضربه خوردم...

چرا من اینجوریم؟؟خیلی ساده...

کاش میدونستم که اینجا میاد یا نه...میاد اینا رو بخونه...

ممکنه یه وقتایی دلش تنگ بشه...؟!نه...

میدونم که نمیشه...میدونم ازم متنفری....نمیدونم چی شد...

چی شد که یه دفعه همه چی بهم ریخت...حماقت بود ! ؟

وای خدا جون...خدای مهربونم...خیلی تنهام...

همه دورمن اما از همه تنهاترم...

توی زندگیم هیچ وقت کسی از جون و دل پای حرفام ننشست...

جز یه نفر... که اونم عاشقم بود...

اما همیشه دلم میخواست یکی بفهمه من چی میگم...قضاوت بیجا نکنه...

وای که چقدر از قضاوت بیجا بدم میاد...

چرا زندگی من با همه فرق میکرد؟ چرا همیشه من همه رو درک میکردم...

اما هیچ کس من رو درک نکرد...؟ فقط گفتن درست میشه!؟

آخه پس چرا نشد ؟! همشون دروغگو بودن...





| *| نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1392 و ساعت 10:55 توسط **تهمینه** |
*~*~پناهم بده...~*~*

گذشته ها رو دوره کن...روزای خوبمون گذشت...

یه شب از اون شبای خوب...چرا دوباره برنگشت...

تموم خاطرات تو...گذشته با مرور من...

بدون تو به شب رسید...روزای سوت و کور من...

                              

                                                         بازم تو خواب من...با من قدم بزن..

                                                                آروم و سر بزیر...

                                                     میمیرم از غم و... بی خود سراغمو....

                                                                 از آدما نگیر...

دوباره بی قراری و...دوباره گریه های من...

نمیدونم چرا به تو... نمیرسه صدای من...

نگفته های قلبمو...نمیدونم به کی بگم...

دلم همیشه روشنه...

                               دوباره می رسیم به هم....


چه پاییز دلگیریه...آدم دلش میخواد فقط بشینه و پا به پای آسمون گریه کنه...

از این دنیا گله کنه...با خدا حرف بزنه...

چه بده که آدم توی دنیا هیچ کس هیچ کسو نداشته باشه که باهاش حرف بزنه...

یا کسی باشه که درکت کنه...

فقط یکی رو داشتم که با جون و دل به حرفام گوش میداد...کاش الانم بود...

کاش بود و دوباره مثل اون موقع هامیشست به پای حرفام...پا به پام غصه میخورد و گریه میکرد...

قدرشو ندونستم...

چقدر دلم واسه خوبی هات تنگ شده...واسه اون قلب پاکت...

دیگه مثل تو عاشق ندیدم...و نخواهم دید...

کاش زمان رو میشد برگردونیم...نمیدونم...

دلم پر درده...

انگاری دیگه خدا هم بهم گوش نمیده...

خدا جون...

من میترسم...

پناهم بده...


                                                  



                                                         



| *| نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1392 و ساعت 20:11 توسط **تهمینه** |
*~*~فرض محال~*~*

قلب من...میگه که هستی...

اما چشمام میگه نیستی...خیلی سخته باورم شه...

که تو پیشم دیگه نیستی...

بگو که هنوز چشاتو...رو به عشق من نبستی...

چشم من میگه تو رفتی...اما قلبم میگه هستی....

حالا که همش خیاله...بذار دستاتو بگیرم...

بذار تو فرض محالم...با تو باشم...تا بمیرم!

بذار عاشقت بمونم....بذار عاشقت بمونم....

حالا که همش تو رویاست...نذار دلتنگت بمونم...

مرگ بیداری برا من...اینو خیلی خوب میدونم...

بذار عاشقت بمونم...بذار عاشقت بمونم...

مگه میشه تو نباشی...!؟ تو مثل نفس میمونی....

دستای گرمتو کاشکی...تو به دستم برسونی...

بی تو قلبم بی پناهه...میمیرم وقتی که نیستی...

مگه میشه باورم شه..؟ که تو پیشم دیگه نیستی...

حالا که همش خیاله...بذار دستاتو بگیرم...

بذار تو فرض محالم...با تو باشم تا بمیرم....

بذار عاشقت بمونم...بذار عاشقت بمونم...

                     بذار عاشقت بمونم


       

نمیدونم چی شد که این ترانه رو نوشتم...

دلم خیلی تنگه....خیلی زیاد...

کاش زمان به عقب برمیگشت...

اما خوب...همش خیاله...فرض محاله...

کاش فراموش کنم...






| *| نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1392 و ساعت 23:2 توسط **تهمینه** |
*~*~رویای تو~*~*

چه معادله ی نابرابری...!

وقتی که من برای دیدنت چشمهایم را می بندم و تو برای ندیدنم!



| *| نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1392 و ساعت 11:16 توسط **تهمینه** |
*~*~هوای دلم ابریه~*~*

روزای دلگیریه....

به سختی داره میگذره...هر چی میگذره و سختی های زندگی بیشتر

میشه...بیشتر از بودنم پشیمون میشم...

کاش الانم بچه بودیم و خنده هامون از ته دل بود...بچه که بودیم همه چی

خوب و آروم بود....

همیشه بچه که بودم دوست داشتم بزرگ بشم....نمیدونستم یه روزی

میاد که حسرت بچگی هامو میخورم...

خدای مهربونم...خودت که میدونی من جز تو کسی رو ندارم...

کمکم کن...



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 و ساعت 0:1 توسط **تهمینه** |
*~*~حرفای ناگفته!~*~*

دیشب خدا آهسته در گوشم گفت...دیگه بسه!

باران از اشک هایت خجالت می کشد!


                                   ******************

جلوتر نیا!

خاکستری میشوی!

اینجا دلی را سوزانده اند...

                                  ******************

ای کاش گفته بودی عاشق دیگری شده ای!

من خودم هم عاشق بودم...

دردت را درک می کردم....

                                 ******************

ساعت عشق به سر می کوبید...که زمان رفت و نیامد یارت...!

گفتمش ساعت دیوانه بخواب....

تا نگاهم ندهت آزارم...

                                ******************

وقتی تمام راه راه را آمدم...وقتی تا تو هیچ نمانده بود...

چقدر دیر یادش آمد خدا...

که ما قسمت هم نبودیم...!

                               ******************



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 و ساعت 23:39 توسط **تهمینه** |
*~*~پر از بغضم...~*~*

هرچی که خواستی گفتی...اما نخواستی احساس من رو درک کنی و بفهمی...همیشه همینطوری بودی! من خودم رو مقصر می دونم....

کی گفتم مقصر نیستم؟ اره من نباید این موضوع رو اینهمه کش میدادم

اشتباه کردم...اما باور کن منتظر بودم که اون حس لعنتی برگرده...

باور نمیکنی میدونم...

اما تو خواب هم نمیدیدم اون شخصیتی که تو ذهنم بود یه روز اینجوری بشه!

هنوزم میگم...تو خودخواهی..

پس چی شد اون حرفای عاشقونه..؟!نمیدونم....

خودم رو نمیبخشم...

اما حق من شنیدن این حرفا نبود...بد دلمو شوندی.یه روزی میفهمی





| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 و ساعت 21:36 توسط **تهمینه** |
*~*~فراموشت نخواهم کرد...~*~*

چه روزای سختیه...

چقدر نارو خوردم...چقدر اذیت شدم

دیگه بعضی وقت ها غصه ها هم خسته کننده و مسخره میشن...

فکرش رو هم نمیکردم که بخوام این رفتارا رو ازش ببینم و این حرف ها رو

بشنوم...میدونم خودمم مقصرم...

اما من نخواستم که اینجوری بشه...

اما دلم خیلی شکست...

هیچ وقت فراموش نمیکنم...



| *| نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392 و ساعت 18:31 توسط **تهمینه** |
*~*~حلالم کن...~*~*

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم....

و یا از روز خودخواهی فقط خود را پسندیدم...

اگر از دست من در خلوت خود گریه ای کردی....

اگر بد کردم و هرگز...به روی خود نیاوردی....

اگر زخمی چشیدی گاه گاهی از زبان من...

اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من...

حلالم کن...



| *| نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 و ساعت 13:19 توسط **تهمینه** |
*~*~خسته ام...~*~*

چقدر دلم گرفته...چقدر دلم واسه حرف زدن توی وبلاگم تنگ شده...چند روز دیگه وبلاگم میشه ۶ ساله...

انگار همین دیروز بود که ساختمش...

چقدر سریع همه چیز تغییر کرد!

دوس ندارم دنیا رو...دنیایی که هیچیش باب میلت نیست...

خدایا کمکم کن...



| *| نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1391 و ساعت 18:13 توسط **تهمینه** |
*~*~و اما...~*~*

کاش میدونستم حکمتتو...

کاش میدونستم گناهم چیه...

کاش میدونستم چه خوابی واسم دیدی...داغون شدم...

دیگه هیچی برام نمونده...چرا هیچ کاری نمیکنی؟

خدایا...

مگه ازت کمک نخواستم....مگه صدات نکردم...

دیگه بریدم...تنها امیدمو ازم گرفتی...

خسته ام از غصه...از همه چیز خسته ام...

یکاری کن...



| *| نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 و ساعت 19:32 توسط **تهمینه** |
*~*~چه خواهد شد...؟~*~*

                                                

بلاخره روزای سختیو ناراحتی و استرس و... تموم شد و روزای بدتر از اون اومد!

کنکور لعنتیو که دادم و...اصلا هم جالب نبود!

کاش توی این برهه زمانی یکی هوای ادمو داشت!

امیدوارم سراسری قبول بشم وگرنه باید بشینم واسه سال دیگه

چه دنیاییه...یه موقع هست اینقدر خوشی و خوشحال و بی غم و غصه که

نمیدونی از خوشی زیاد چیکار کنی...و بعد اون  آن چنان غم و غصه و مشکلات

و بدبختی میاد سراغت که دیوونت میکنه و به مرگ خودت راضیی!

بجای اینکه الان بعد کنکور خستگی از تن آدم دربیارن و بریم گردش و اینور اونور

همش باید تو خونه بشینم و واسه بدبختیام غصه بخورم!

ولی با همه اینا چه قدر خوبه که یه خدایی هست که همیشه باهاته...همیشه

به حرفات گوش میده و کمکت میکنه...

چقدر خوبه که میتونی همه چیو به اون بسپاری و بهش توکل کنی...

وای خدا جون...چقدر تو بزرگی و خوبی...

چقدر قشنگ ماهارو تو سختیا امتحان میکنی...

بعضی وقتها میگم کاش هیچ وقت بدنیا نمیومدم....ولی...!

                                       

           خدا جون خیلی دوست دارم

 



| *| نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390 و ساعت 14:33 توسط **تهمینه** |
*~*~کی تموم میشه؟!~*~*

خودت خواستی که من..مجبور باشم...برم...

جایی که از تو دور باشم...!

تو پای منو ازقلبت بریدی...

خودت خواستی که من...اینجور باشم...

خودت خواستی که احساسم...بشه سرد...

خودت خواستی نمیشه...کاریم کرد!

میدیدم...دارم از چشمات میافتم..مدارا کردمو...چیزی نگفتم...

برام بودن تو...بازی نبود و...به این بازی دلم راضی نبودو...

از اول آخرش رو میدونستم...توتونستی ولی...

من نتونستم...

برات بودن من...کافی نبودو...حقیقت اینکه میبافی نبودو...

دارم دق میکنم از درد دوری...

میخوام مثل تو شم...

اما چه جوری...؟!

 یکی از شعرای احسان خواجه امیری بود وای که چقدر دوسش دارم...

صداش واقعا بهم ارامش میده..

نمیدونم چی شد که این شعرشو نوشتم...

دبم خیلی گرفته...روزای سختیه...

آخرای راه کنکوریهاست و...استرس و...امتحان و ...

خیلی خسته ام...کاش که اینروزا هرچی زودتر تموم شه...

امتحانامون از  ۳ ۴ روز دیگه شروع میشه...

امیدوارم بعد کنکور با خبرای خوب بیام... 

 

                                       

 

 



| *| نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 17:58 توسط **تهمینه** |
*~*~به این قشنگی...~*~*

 تورو با تموم خوبی و بدی

        تورو با هر چی که هستی دوست دارم

                        توی لحظه های بیداری و خواب

                                 توی هشیاری و مستی دوست دارم

حتی وقتی میگی دوسم نداری

         تورو با یه دنیا غصه دوس دارم

                  حتی وقتایی که شیرین نمیشی

                                من تورو قصه به قصه دوست دارم

 تورو با تموم شادی و غمت

     حالا از همیشه بیشتر میخوامت

              تورو تا وقت نفس تو سینه هست

                                تورو تا لحظه اخر میخوامت  

تورو حتی وقتی بی محبتی

           حتی وقتی مثل سنگی دوست دارم

                             دیگه تنهام نمیذاری وقتیکه   

                                           من تورو به این قشنگی دوست دارم

                                                 

                                                     

         



| *| نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390 و ساعت 15:50 توسط **تهمینه** |
*~*~××عیدتون مبارک××~*~*

خیلی وقته که ننوشتم...

وای که چقدر دلم واسه نوشتن تنگ شده بود...

امروز روز اول عید سال نوده...

عیدتون مبارک

چقدر روزا زود میگذره....چقدر زود بزرگ میشیم...

از امسال خیلی میترسم...اخه امسال کنکور دارم...(اسمشم واسم عذاب اوره !)

اما خوب یه جورایی میتونم بگم که همه سرنوشت من یه امسال بستگی داره...

وای خدا جون...کمکم من...میدونی که چقدر دوست دارم؟؟

واسه سال جدیدم خیلی تصمیم ها گرفتم...و حتما هم عملیشون میکنم

امسال حتما واسه من سال خوبیه...

از بچگی عاشق نقشه شهرها بودم...عاشق تصویر شهرهای بزرگ...

و الانم هدفم فقط مهندسی شهرسازیه....خییییلی دوسش دارم...

اگه قبول نشم خودمو میکشم (که میشم)

خدایا...

خیلی دوست دارم...توی سال جدید به همه کسایی که مشکل دارن کمک کن...

سال پربرکت و خوبی رو واسه همتون ارزو میکنم

                          دوستون دارم...



| *| نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390 و ساعت 23:5 توسط **تهمینه** |
*~*~اگه روزی...~*~*

اگه روزی دشمن پیدا کردی بدون ذر رسیدن به هدفت موفق بودی...

اگه روزی تهدیدت کردن بدون در برابرت ناتوانن!

اگه روزی خیانت دیدی بدون قیمتت بالاست!

اگه روزی ترکت کردن بذون با تو بودن ارزش میخواد...

(((زرتشت)))



| *| نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389 و ساعت 19:45 توسط **تهمینه** |
*~*~بعد از 6 ماه!!!~*~*

سلامی بعد از....۶ماه...

بعد از ۶ماه سختی درس و مشکلات و....

چقدر دلم واسه آپ کردن تنگ شده بود...

کاش که منو با یه کامپیوتر میذاشتن تو یه اتاق تاریک تا همیشه...که فقط بشینم

و حرفای دلمو بنویسم....آخه اینقدر زیاده که فکر کنم تمومی نداره!

کی این روزا تموم میشه...چقدر خسته کنندست...

راسته که وقتی آدم تو سن ۱۷ ۱۸ سالگی پر از دوراهیه...

کاش میشد هیچ وقت بدنیا نمیومدم...کاش این دنیا نابود میشد...

خدایا حیلی دوست دارم...کمکم کن...

امیدوارم یه روزی اونقدر وقت داشته باشم که بتونم همه این روزا رو

جبران کنم...

دوستون دارم...فعلا..



| *| نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389 و ساعت 13:29 توسط **تهمینه** |
*~*~بازم سلام!~*~*

بری...

کی بمونه....

واسه ما...قصه بخونه....

تو نباشی...دل تنگم......بگیره از کی بهونه....

بری...

کی بباره...

رو تنم...یه شوره زاره...

واسه این دل خزونی...دیگه کی...مثل بهاره...

هنوزم...چشام براهه...کاشکی برگردی دوباره.....

این روزا خیلی روزای خسته کننده ایه...روزای امتحان...استرس!!!

اما دیروز...۱۸ دی  روز قشنگی بود....

اخه سه سال پیش همچین روزی...خییییلی روز قشنگی بود....

دیر به دیر وبلاگمو اپ میکنم!راستی ماه دیگه وبلاگم میره تو چهار سال!

فشار درسا نمیذاره که زیاد بیام....

راستی ترانه اولی که نوشتم فوق العاده است که توی اپ بعدیم کاملشو براتون

مینویسم!

خیییییییییلی دوستون دارم....پیش من بیاید...خوشحال میشم نظرای قشنگتونو

بخونم....

 



| *| نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388 و ساعت 11:40 توسط **تهمینه** |
*~*~××بی تو خیلی تنهام...××~*~*

فکر من هر لحظه تو شدی....نمیدونی چی کشیدم....

                                         بی نو خیلی تنهام.....

عشقمو از چشمام تو بخون....بدون اینجا من اسیرم....

                                         بی تو خیلی تنهام....

نیستی تو....

که ببینی قلبم شکسته...دلم اینجا گرفته...

دیگه فرصتی نمونده...

نیستی تو....

که ببینی دستام سرده...نفسم دیگه گرفته....

بی تو زندگی سخته....

**اشکام ارزشی نداره...واسه تو دیگه...بی تفاوت از من یکی تو ..نگذر..**

حتی واسه یه لحظه....دوریتم نمی ارزه...

نمیتونم ببینم تورو...با یکی دیگه....

زندگیم بی تو رنگی نداره...دلم بی تو آروم نداره...

داره تورو کم میاره.....

فراموشم نکن تو...نذار برو دیگه ترکم نکن....

دلم بی تو میمیره...

                                        بیشتر از این با من بازی نکن...

 بچه ها این ترانه جدید خیییییلی قشنگه...

 میتونین تو گوگل دانلود کنین...واقعا قشنگه

مسعود سعیدی خونده   به اسم(بی تو خیلی تنهام...)

 

 

 

                       



| *| نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 10:28 توسط **تهمینه** |
*~*~تو عشق اول منی..~*~*

**وقتی که بارون میزنه.....خاطره عشق منه***

                                  **  تنگ غروب آسمون.....لحظه تلخ رفتنه**

**چشمای تو بارونیه....اشکای من پنهونیه**

                                 **دستای ما از هم جدا...غم تو دلم مهمونیه**

** شبای عشق و عاشقی...شب به خاطر موندنی**

                                **حرف قشنگ این شبا...تو عشق اول منی**

**گذشته های عشق ما....هرروزو شب به یادمه**

                               **تو خلوت فاصله ها...سکوت تو فریادمه**

**به یادته اون شب دلت...شکسته بودو بی پناه**

                              **نشسته بودیم منو تو...به زیر چتر نور ماه**

**به یادمه اون شب چشات...مثل گل بارون زده**

                             **به چشم من زل زدو گفت...تو قلبتو به من بده**

**تو قصه هات پر از غمه...روز خوشت خیلی کمه**

                            **حتی نباشی مازنین...دوست دارم یه عالمه **

**شبای عشق و عاشقی...شب به خاطر موندنی**

                          **حرف قشنگ اون شبا...تو عشق اول منی**

**گذشته های عشق ما...هرروزو شب به یادمه**

                         **تو خلوت فاصله ها...سکوت تو فریادمه**

     **************دوست دارم...تا همیشه *************

 

                                              

i love u....for ever.....



| *| نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388 و ساعت 11:50 توسط **تهمینه** |
*~*~سرنوشت~*~*

دست سرنوشت زمونه.....مارو آشنا کرد......

                                    خوشبختی توی دنیا...دیگه رو به ما کرد!

موندن میون راهی که....واسم آرزو بود..........

                                   دیدن چشمای تو....دیدن خواب بود...........

حالا که تو هستی کنارم.....غصه ای ندارم.......

                                  لحظه به لحظه عمرمو......هدیه از تو دارم....

عاشق با تو بودنم....نگو نمیشه!........

                                 دستاتو تو دستام بذار........واسه همیشه....

حالا خوشبخت ترین آدم....روی زمینم......

                                 دیگه عمرم تمومه....اگه تورو نبینم.........

چشمای خیس و تر من.......بهونه گیره.....

                                 میخواد تورو....نگاه کنه...... آروم بگیره..!

بذار دوباره دستاتو.......کنار دستام........ 

                                بگو دلت تنگه برام...........واسه چشمام..!

 

سلام به دوستای گلم...!

بعد از مدتها دارم آپ میکنم........دلم واسه همتون تنگ شده بود....

امیدوارم بتونم از این به بعد همیشه آپ کنم

اینم از تابستون...!!!

ذوق و شوقی واسه تابستون ندارم!ولی هرچیه از درس خوندن بهتره!  

ولادت با سعادت امام علی و ۱۳رجب رو به همتون تبریک میگم!

مخصوصا به آقا پسرای گل!

امیدوارم تو این شب همه آرزوهاتون بر آورده بشه!

خوش باشین.......فعلا...! 



| *| نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 22:2 توسط **تهمینه** |
*~*~خیلی دوستون دارم!!!~*~*

سلام بچه ها

خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وااااااااای......۴ ماهی میشد که سر نزده بودم!

به خدا اصلا وقت نمیکنم...امتحانامونم که فشرده شده تا قبل از

انتخابات باید تموم بشه!

دلم واسه همتون یه ذره شده بود.....

روزشماری آخرین امتحانو میکنم که دیگه باخیال راحت بیام و

بترکونم!..............

خیلی مواظب خودتون باشیناااااا

خیلی دوستون دارم...!!!



| *| نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:32 توسط **تهمینه** |
*~*~~*~*

سلام بچه ها چطورین.........؟

به قول یکی از بچه ها خیلی نیومده رفتم!!!!!......قبول دارم

ولی باید ببخشین...خیلی درسام زیاده.....

از مهر تا حالا آپ نکردم......دلم واسه وبلاگم خیلی تنگ شده بود

همینطور واسه همه بچه های خوب بلاگفا.....

دو ماه دیگه وبلاگم دو ساله میشه......از ۷ دی امتحانام شروع میشه

نمیدونم چرا این سیستم عکس گذاری بلاگفا هم قاطی کرده.....

راستی عید غدیر خم رو هم به همه شما دوستان غزیزم تبریک میگم

مخصوصا به سید ها..........

برای همتون آرزوی موفقیت میکنم........

خوش باشین.......



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 19:49 توسط **تهمینه** |